باد صبا

دکتر شریعتی:خدا نکندعقده های کسی به عقیده اش تبدیل شود .در برابراین آدم ها هم فقط باید خندید .

تلنگر

چند وقت پیش دوست و برادر عزیزم آقای قاسمی مطلب را در وبلاگش نوشته بودند بنام (تلنگر خدا و مرگی که نزدیک است .) اون موقع با خواندن اون مطلب کلی حالم گرفته شد، با اینکه قبلا اون را از زبان خود عبدالرضا شنیده بودم، ولی دیشب عینن و به واقع خودم در اون حال قرار گرفتم و آنوقت بود که فهمیدم خدای بزرگ چقدر به ما فرصت میده و ما قدر نا شناسی میکنیم .دیشب چون زیاد حال و حوصله نداشتم یه قرص خواب خوردم و زودتر از همیشه گرفتم خوابیدم و موبایلمم سایلنت کردم حدود 12 شب بود که همسرم بیدارم کرد و گفت:که داداشم زنگ زده و گفته به علی بگو زود بیا حال مادر خوب نیست.من که انگار برق بهم وصل شده بود سریع پا شدم و با داداشم تماس گرفتم و او همان جمله را تکرار کرد که زود خودت را برسون حال مادر خوب نیست ...من دیگه به این باور رسیده بودم که حتمن مادرم را از دست داده ام و او برای این تاکید دارد که بیا تا برای آخرین بار ببینمش، در طول مسیر همه اش به حضرت ابالفضل متوسل شده بودم و از خدا میخواستم که یک بار دیگر مادرم را ببینم و با یاد تماس بعد ازظهرمان می افتادم که می گفت فردا برایت دلمه درست کردم دیر نکنی و زود بیای...و اشک در چشمانم حلقه بسته بود و میترسیدم که این تماس هم  همانند آخرین تماس خواهرم باشد که دیگر هرگز ندیدمش و لرزه به اندامم می افتاد.وقتی به خانه پدری رسیدم دیدم که برادرم سر کوچه ایستاده و این تلاطم مرا بیشتر کرد وقتی جلوی پای او ترمز کردم او به این جمله بسنده کرد که منتظر آمبولانس است...من با عجله به داخل خونه رفتم و با چهره محزون پدر روبرو شدم و وقتی دیدم که سینه مادرم می طپد همانجا سجده شکر به جا آوردم ولی مادر مثل همیشه نبود به سختی نفس می کشید و به یک گوشه زل زده بودو رنگش پریده بود و جواب هیچکدام از حرفهای ما را نمیداد...آمبولانس که آمد بدون هیچ معطلی فورا او را به بیمارستان رساندیم من که نمی دانستم چکار میکنم با آقای قاسمی تماس گرفتم و به او گفتم که چه شده و ایشان هم سعی در آرام کردن من داشت... 

تا حدود ساعت سه ونیم در بیمارستان بودیم و پزشک آنجا چیز خاصی را تشخیص نداد و فشار خون و نوار قلب را طبیعی دانست؛و حدود ساعت چهار به منزل بازگشتیم در اینجا بود که جای خالی خواهرم را حس میکردم که اگر او بود به امور شخصی مادر میرسید ولی الحق همسرم و زن داداشم سنگ تمام گذاشتند و تمام کارهای او را انجام دادند؛مادر که یه کم حالش جا آمده بود به خوابی آرام رفت و پدرم ما را به خانه فرستاد و داداشم پیش او ماند؛ و امروز یکبار دیگر خدای بزرگ در رحمتش را بروی من باز کرد و وقتی که از خواب پا شدم به مادرم زنگ زدم و یکبار دیگر با صدای مهربان مادر روبرو شدم، که گفت: به عادت هر جمعه دیر نیای من منتظرتم و من با عجله به آنجا رفتم و اول دستش را بوسیدم و خدا را شکر کردم که او باز هم در میان ماست  و حمله دیشب به خیر گذشته بود. حال شما دوستان را به این روزهای عزیز قسم میدم که قدر اطرافیانتون را بدونید قبل از اینکه دیر بشه. امروز برای من روز عزیزیه چون خدای بزرگ دعایم را مستجاب کرد با اینکه همیشه قدر والدینم را میدونستم و سپاس گذار زحمات انها بودم ولی باز هم فهمیدم که محبتی که به اونها میکنم کمه خدایا ممنونم از این فرصت دوباره 

**************************************************** 

امروز روز تولد دوست و برادر عزیزم آقای عبد الرضا قاسمی هستش کسی که خیلی گردن من حق دارد و محبتش همیشه نثار من  و سایر دوستان میگردد جا دارد این روز عزیز را به ایشون و خانواده محترمشون تبریک بگم و از خدای بزرگ خواستار سلامتی و شادی روز افزون برای این عزیز باشم... 

اینم یه عکس با لبخند از آقای قاسمی که همیشه عادت داره موقع عکس انداختن اخم کنه بهش قول داده بودم به موقع این عکس را در وبلاگم میزنم و امروز همون روزه... 

 

عبدالرضا عزیز تولدت مبارک

تاریخ ارسال: جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 15:25 | نویسنده: علی کاظمیان | چاپ مطلب
نظرات (35)
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 16:34
چوایران نباشد تن من مباد/ قاسمی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مردی 85 ساله با پسر تحصیل کرده اش روی مبل خانه خود نشسته بود .

ناگهان کلاغی بر روی پنجره شان نشست .

پدر از فرزندش پرسید : این چیه ؟

پسر پاسخ داد : کلاغ

پس از چند دقیقه دوباره پرسید : این چیه ؟

پسر گفت :بابا من که همین الان بهتون گفتم : کلاغه

بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید : این چیه ؟

عصبانیت در صدای پسرش موج می زد و با همان حالت گفت :

کلاغه . کلاغ .

وقتی پدر برای بار چهارم سوالش را تکرار کرد ، پسراز کوره در رفت و فریاد کشید:

من چند بار گفتم که این کلاغه ، چرا متوجه نمی شی ؟

پدر به اتاقش رفت و با دفترخاطراتی قدیمی برگشت .

از وقتی که پسرش به دنیا آمده بود آن را نگه داشته بود .

صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

در آن صفحه این طور نوشته بود :

امروز پسر کوچکم سه سال دارد و روی مبل نشسته است .

هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست ، پسرم 23 بار نامش را ازمن پرسید

و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است .

هر بار او را عاشقانه بغل می کردم و به او جواب می دادم و به هیچ وجه

عصبانی نمی شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا کردم .

--------------
سلام داش علی . امیدوارم خداوند سایه پدر و مادر را بالای سر شما و همه دوستان حفظ کند . شاید خیری در این اتفاق بوده . کاش همه ما قدر این عزیزان را بدانیم . تا یادم نرفته باید از همسر و زن برادرتان که در آن حال و هوا مراقب مادرتان بودند قدردانی کنم . کاش همه به این شعور برسیم که تفاوتی بین خانواده خود و همسرمان قایل نشویم.

از لطف شما و دوستان نیز بخاطر سالروز تولد بسیار ممنونم .برای عکس هم تشکر می کنم . ( این صحنه حندیدن در عکس بسیار به ندرت اتفاق می افتد . شکار لحظه ها )
پاسخ:
سلام داداش ممنونم از کامنت زیبایت.صد در صد خیری در این اتفاق بود و اونم باز شدن چشم من بروی روزمرگی ها بود.انصافا همسرم و زن داداشم سنگ تمام گذاشتن و در اینجا جا داره دست هردوی اونا رو ببوسم.تولدتم مجدد تبریک میگم و امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشی عکست هم از اون شکارهای ناب بود که هر 1000 سال یکبار اتفاق می افته مانا باشی داداش عزیز
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 16:45
رضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم رابپوشم، اگر حرفهایم تکراری و خسته کننده است، صبور باش و درکم کن، یادت بیاور که وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم، برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت بگویم، وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز از تو سوالاتی میکنم با تمسخر به من ننگر، وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو، وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند دستانت را به من بده، همانگونه که اولین قدمهایت را در دستان من بر میداشتی، از اینکه در کنارت مزاحم هستم خسته و عصبانی نشو و سرم فریاد نکش، یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم فرزند دلبندم... دوستت دارم
پاسخ:
سلام رضا جان مثل همیشه زیبا و تاثیر گذار
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 16:56
د-ق
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مرسی ازشمابابت یادآوری تولدداداشی خدا نگهدار شماودیگر دوستان مجازی برادرم باشدتولدش هم مبارک
پاسخ:
سلام دوست ارجمند ما وظیفه مان را انجام داده ایم و امیدوارم که شما هم همیشه شاد و سلامت باشید
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 17:03
سپهوند
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
تولد آقای قاسمی رو تبریک میگم و باید اعتراف کنم لبخند خیلی بهشون میاد .
پاسخ:
سلام ممنونم از لطف شما منم با شما موافقم ایشون با لبخند خیلی بهترند...شاد باشید و سلامت
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 17:42
sinoloog
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بهترین امکانات اینترنت بصورت رایگان در سایت Sinoloog.com
پنل رایگان ارسال پیامک
اینترنت پر سرعت رنگین کمان
دانلود تقویم 92 برای پس زمینه ویندوز
اموزش تایپ صحیح با سرعت
جستجو در دنیای اینترنت
با ما همراه باشید
http://sinoloog.blogsky.com
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 18:02
ونوس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گاه به یاد لبخند مادرم جان می گیرم وقتی یک روز جای خالی اش را در خانه می بینم....
گاه با محبت خواهرم امید دوباره می گیرم آنگاه که کودکم در کنارش آرام است ...
گاه با حرفهای پدرم راهم را پیدا میکنم آنگاه که درسراشیب زندگی ام قرار میگیرم ...
گاه به تکیه گاه بودن همسرم آرامم آنگاه که جایی برای گفتن درددلهایم نیست ...
گاه با لبخند شیرین کودکم جان دوباره می گیرم آنگاه که خستگیهایم پشت در منزل جا می ماند
و این یعنی بهانه های دوست داشتن زندگی ...
و زندگی یعنی خانواده ....
آقای کاظمیان عزیز ... نوشته ات بسیار تأثیر گذار بود ... خواندش تکانم داد ...
پاسخ:
سلام خواهر گرامی ممنونم از جملات بسیار زیبا و الهام بخشتون ممنونم از حس همدردیتان شاد باشید و سلامت
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 18:50
فرهاد داودوندی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با سلام
خیلی خوشحال شدم که حال مادر عزیزتان رو به بهبودی رفته، حتما سلام مرا به ایشان برسانید
برای شما هم بهترین ها را صمیمانه آرزومندم
پاسخ:
سلام عمو فرهاد عزیز ممنونم از لطفتان دوستی با شما باعث افتخار منه بزرگیتون را میرسونم.شاد باشید و سلامت
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 18:56
فرهاد داودوندی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با سلام
منهم تولد آقای عبدالرضا قاسمی را به شما که از دوستان صمیمی ایشان هستید تبریک می گویم.

آقا قاسمی واقعا مرا نیز همیشه شرمنده محبت خودش نموده است، همین چند روز پیش که از مالزی برگشت، با اینکه می دانم با این نرخ دلار، قیمت اجناس در مالزی بالا می باشد، اما یک ساک پر سوغاتی برای من از مالزی آورد و البته تاکید داشت که کسی در جریان قرار نگیرد! اما مگر می شود خوبی ها را نگفت؟!
منکه خودم با دیدن این همه سوغاتی غافلگیر شدم، البته آقا قاسمی به من گفت، برای تعدادی دیگر از دوستان هم سوغاتی آورده ام، موقعی که داشت اسامی شان را می گفت از زبان وی نام شما را هم شنیدم!
به هر حال خدا چنین دوستانی را از ما نگیرد! برای شما هم آرزوی موفقیت دارم
پاسخ:
سلام عمو فرهاد منم تولد ایشون را به شما تبریک میگم.داداش نگفت شما هم جزو لیست بودید و من خیال کردم فقط برای خودم یه چمدان آورده دیگه واسه کسی نگو عمو جان که دلخوری پیش نیاد منم میگم خوانندگان این نظر را نخونن.بی زحمت چمدانش را هم بده به من خیلی جنسش خوبه ...شاد باشی و سلامت
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 19:28
حاج محمد میرزاوند
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام خدایا سلامتی و سر بلندی نسیب همه عزیزان بگردان
...............................................
تولد برادر قاسمی رابه خانواده اش وشما وهمه دوستدارانش تبریک می گویم. سلامت وشاد وخرم. باد
پاسخ:
سلام حاجی عزیز ممنونم از دعای خیرتان.منم تولد ایشون را به همه دوستان تبریک میگم ...شاد باشید و سلامت
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 20:08
امیر رضاپناه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علی جان
خوشحالم از اینکه به خیر گذشته
و تبریک می گم سالگرد تولد عبدالرضا را
پاسخ:
سلام امیر آقای گل ممنونم از لطفت منم به شما تبریک میگم.شاد باشید و سلامت
جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 22:13
هادی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام بر شما علی آقای عزیز و بزرگوار ضمن تبریک مجدد به خاطر ایام و اعیاد شعبانیه تشکر ویژه دارم از مطلب قابل تأملی که گذاشتید امیدوارم که سایه پدر و مادر همیشه بالای سرمان مستدام باشد و همیشه باید شاکر خداوند باشیم
موفق باشید
یادم باشد :
باران باشم ...ببارم ...و نپرسم پیاله های خالی از آن کیست.

به امید فردایی روشنتر از امروز برای شما...بدرود
پاسخ:
سلام هادی جان منم این ایام عزیز را بهت تبریک میگم ...انشاالله سپاس از دعای خیرت..شاد باشی و سلامت
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 09:17
رضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جملاتی که ویـتامیـن روح هستنـد



بنام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است


ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا اینکه دروغی آرامم کند ...


تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!
یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا ...


خوبی بادبادک اینه که
می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده
ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده ...


با کسی زندگی کن که مجبور نباشی
یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی ...


انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست؛
بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد!


مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از آن گل ها دوست داشتنی ترند ...


تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند ...


چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است ...


دوره، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند
ولی هرگز خواب هم را نمی بینند ...


اگر گیاهان صدایی نداشته باشند
به معنای آن نیست که دردی ندارند ...


اگر میخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد
باور محال بودنش را عوض کن ...


برنده می گوید مشکل است، اما ممکن
و بازنده می گوید ممکن است، اما مشکل ...


آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند ...


حتی اگر بهترین فرد روی کره زمین هستید به خودتان مغرور نشوید
چون هیچ کس از شخصی که ادعا می کند خوشش نمی آید ...


من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم
هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام ...
"بیل گیتس"


تنها راه کشف ممکن ها، رفتن به ورای غیر ممکن ها است ...
"آرتور کلارک"


برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم،
اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم، احتیاج به جوانی دارم ...
"ژوبرت"


دوست تو کسی است که هرگاه کلمه "حق" از تو شنید، خشمناک نشود ...


بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد رونده باش
امید هیچ معجزه ای از مرده نیست، پس زنده باش ...


یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار
و دوستی ها ماندنی هستند، حتی با سکوت ...


دوستی کلام زیباییست که هرکس درکش کرد، ترکش نکند ...


زندگی قانون باورها و لیاقتهاست، همیشه باور داشته باش که لایق بهترین هایی ...
پاسخ:
سلام رضا جان سپاس از کامنتت
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 10:37
یاسی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام جناب کاظمیان
حال و احوال؟
اول فکر کردم خدای نکرده قراره خبر بدی بشنوم اما بعدش خیالم راحت شد و نفس راحتی کشیدم
خدا رو شکر که حال مادرتون خوبه و خطر رفع شده. بله کاملا درسته. تا تو وضعیتهای اینچنینی قرار نگیریم قدر عزیزانمون رو نمیدونیم
تولد آقای قاسمی هم مبارک باشه
سایه مادرتون همیشه مستدام
همیشه شاد و سلامت باشید
پاسخ:
سلام دوست عزیز ممنونم از لطفتون واقعا چنین شرایطی خیلی سخته ولی اگه به خیر بگذره شیرینیش خیلی زیاده اونم فرصت دوباره برای ابراز محبت کردن...بابته آقای قاسمی هم ممنونم امیدوارم همیشه شادو سلامت باشید
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 11:53
هوشنگ رئوف
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علی جان / برای لحظه هائی که مظطرب و نگران مادر مهربانت بوده ای دلم گرفت . امیدوارم که هیچگاه دل مهربانت را غمگین نبینم . خداوند را شکر گذارم برای سلامتی مادر عزیزت .
پاسخ:
سلام استاد عزیزم ممنونم از لطفی که به من داری خدا میداند که با تماس تلفنی شما چقدر خوشحال شدم امیدوارم شما هم همواره شاد باشی و سلامت
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 11:56
هوشنگ رئوف
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام تولد دوست عزیز و بزرگوار جناب آقای قاسمی را تبریک می گویم . تا باشد تولد انسان های شریفی مثل آقای قاسمی و ممنون از شما که اطلاع رسانی نموده اید .
پاسخ:
سلام استاد عزیزم منم تولد ایشون را به شما و همه دوستان تبریک میگم ...وظیفه دوستی را به جا اورده ام ...مانا باشید
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 14:08
نرگس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام آقای کاظمیان
روزتون به خیر و خوشی
ما هم خدا رو شکر میکنیم که حال مادر مهربونتون بهتر شده
واقعا پدر و مادر نعمتهایی هستند که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه جای اونا رو بگیره و انشالله که بتونیم قدرشون رو بدونیم و همیشه دست بوسشون باشیم
دست همسر و زن داداش عزیزتون هم درد نکنه انشالله که همیشه شاد و برقرار باشند
همچنین تولد آقای قاسمی رو هم بهشون تبریک میگم
انشالله که سالیان سال عمر با خیر و برکت داشته باشند
شما آقای کاظمیان هم امیدوارم در کنار عزیزانتون لحظات شاد و آرومی داشته باشید.
پاسخ:
سلام نرگس خانوم ممنونم از لطفتون و محبتی که به ما داری ...انشاالله...بابته آقای قاسمی هم ممنونم شاد باشی و سلامت
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 19:05
رضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علی جان

خوبی؟
امیدوارم که همه بیماران و خصوصا" عزیزان شما زود خوب بشن
حتما" میام و میخونم
پاسخ:
سلام رضا جان ممنونم از لطفت عزیز...
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 22:49
جوانه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
..
سلام جناب کاظمیان
وای خدا را هزاران بار شکر که بار دیگر مادر عزیزتون رو به شما برگردوند.
چقدر خدا دوستون داره. امیدوارم سال های سال سایه شون روی سر شما و عزیزانتون باشه...
چه کار خوبی کردین این شادی و هیجان را با ما تقسیم کردین
ممنونم ازتون
سلام ما را خدمت مادر محترمتون ابلاغ بفرمایید
دلتون همیشه روشن باشه....
شب خوش
پاسخ:
سلام دوست عزیز ممنونم از لطف و همدردی شما با من واقعا خدا دوستم داشت که مادرم را از من نگرفت...من همیشه شادی ها و غمهایم را با دوستانم تقسیم میکنم که امیدوارم مرا ببخشند...سلامت باشید انشاالله...شاد باشید و سلامت
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 23:12
آتوسا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام..ایشالا که سالهای سال در کنار عزیزاتون زنده باشین . و شاد
پاسخ:
سلام خواهر عزیز ممنونم از لطف شما ...سپاس
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 23:42
نوای بروجرد - موسوی زاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
دوباره اومدم بهت سر بزنم.
راستی « تی تال » یعنی چی ؟
پاسخ:
سلام خیلی خوش اومدین منم نمیدونم متاسفانه
شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 23:46
نوای بروجرد - موسوی زاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ااین فاسمی حتما پول داره که اینجوری داره می خنده !
شایدم توی مالزی معامله ای کرده و سود خوبی گیرش اومده.
امیدوارم که همیشه بخنده از ته دل.
پاسخ:
سلام ممنونم از لطف شما
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 00:26
فاطمه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام برادر گرامی
خدا رو شکر که حال مادر عزیزتون خوبه انشالله سایه مادر بزرگوارتون همیشه بالای سرتون باشه
خدا انشالله به عروس خانمهای مادرتون هم خیر عنایت کنه که مواظب مادرشوهر عزیزشون بودن
از خدا میخوام که از همی بلایای دنیوی و اخروی شما و خانواده عزیزتون رو حفظ کنه
تولد دوست عزیزتون هم مبارک باشه
پاسخ:
سلام خواهر عزیز ممنونم از لطفتون خودمم یه دنیا از همسر و زن داداشم ممنونم .ممنونم از لطف شما بابته تولد دوستم...شاد باشید و سلامت
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 09:57
امیر بهلولی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خدا رو شکر که حال مادرتان بهبود یافته است و خطر رفع گذشته
واقعا اسم زیبایی واسش گذاشتید "تلنگر"
پاسخ:
سلام امیر جان ممنونم از لطفت عزیز واقعا تلنگر شدیدی بود...
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 11:40
رضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
زندگی یعنی :
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن ...


زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است
هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید، زیرا ممکن است این شیشه ناگهان بشکند ...


آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم ...


پیروزی یعنی :
توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر
بدون از دست دادن اشتیاق ...


مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند
اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست ...


زندگی ارزش دویدن دارد، حتی با کفشهای پاره !


گلایه ها عیبی ندارد، کنایه هاست که ویران می کند.


یادمان باشد که "اعتماد" المثنی ندارد، پس لطفا گمش نکنیم.


یه قلب پاک از تمام مکانهای دیدنی جهان زیباتر است.


در زندگی باران نباش که فکر کنند خودت را با منت به شیشه میکوبی؛
ابر باش تا منتظرت باشند که بیایی


غم قفس به کنار
آنچه عقاب را پیر می کند
پرواز زاغهای بی سر و پاست ...


بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن
که بدترین روزها در کنارت بوده اند ...


دنبال واژه نباش؛ کلمات فریبمان میدهند
وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش میرود
فاتحه ی بقیه حروف را باید خواند ...


گاهی خداوند درها را قفل می کند و پنجره ها را می بندد
چه زیباست فکر کنیم طوفانی در راه است
و خداوند نمی خواهد آسیبی به ما برسد ...


نمی توان برگشت و آغاز خوبی داشت،
اما می توان شروع کرد و پایان خوبی داشت
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 11:45
دخترزاگرس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داداش علی خوشحالم حال مادر نازنین تون خوبه خدا رو باید صدهزار بار شکر کرد...این عشق شما به مادر و پدرتون همیشه ...ستودنیست همیشه در همه دیدم که ازشان به نیکی و خوبی یاد کردید خدا براتون حفظش کنه خیلی مشتاقم ببینمشون...
تولد داداش عبدی هم به به عجب عکسی رو شکار کردید خودشون که میگن فتوشاپه...اما بعید می دونم ...
پاسخ:
سلام خواهر عزیزم ممنونم از لطفت انشاالله شما بیا به ما سر بزن اونوقت میریم میبینیمشون ...عکس را دیدی چه با حاله امثال عید که با خانواده ایشون و استاد رئوف رفته بودیم بیرون این عکس را شکار کردم ...شدیدا تکذیب می کنم این عکس واقعی واقعیه اسناد دیگرش هم در دست هست اگر ایشون تکذیبیه نزنن اونا رو هم میزنم(شوخی)
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 13:34
فاطمه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
زندگی رسم خویشاوندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرسشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی مجذور آیینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
سهراب سپهری
------------
سلام اقای کاظمیان عزیز
روزتان شادو زیبا
خداروشکر که حال مادر خوبه انشاالله سال ها عمر با عزت داشته باشند و وجود نازنینشان باعث خوشجالی و دلگرمی شما باشه .
تولد دوستتان اقای قاسمی هم مبارکه امید تندرست و دلشاد باشند و سایه اشان بر سر خانواده .
دست شما هم درد نکنه که خاطر دوستان رو می خواهید و برای شادیشون قدم بر می دارید .در پناه خدا دلتان شاد لبتان خندان و روزگار بر وفق مراد دلتان***
پاسخ:
سلام دوست عزیزم و ممنونم از شما که در همه حال پشتوانه برادرتان هستید ...بابته دوستمم ممنونم شما لطف داری ...شاد باشید و سلامت
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 14:21
قاسمی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مجدد علی آقا
لازم دیدم باردیگر از دوستانی که در این پست کامنتهایی پر مهر گذاشته اند تشکر کنم . بخصوص خوانندگان وبلاگ شما که بنده خدمت آنها نرسیده ام . تک تک از همه این عزیزان تشکر می کنم .
پاسخ:
سلام داداش.ممنونم از حضورتون من از طرف تمامی خوانندگان وبلاگم مجدد تولدتون را تبریک میگم...شاد باشی و سلامت
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 14:46
نوای بروجرد - موسوی زاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
آخه برادر من ، تو که نمی دونی تی تال یعنی چه، چرا رفتی لر شدی ؟!
قاسمی بهم جواب داد و گفت : در زبان لری یعنی ادا در آوردن و نقش بازی کردن.
چکار می کنی ؟ حالت خوبه ؟
احوالی نمی پرسی !!
پاسخ:
سلام شکر خوبیم
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 16:50
احسن احمدی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام من احسن احمدی هستم مدیریت وبلاگ معلولیت محدودیت نیست شمامدیریت محترم رادعوت به وبلاگم می کنم ودرخواست کمک به یک زوج معلول رادارم جهت اطلاعات بیشترپست(کمک به همنوع)رامطالعه فرماییدراستی اگه توی خبرنامه ثبت نام کنیدخوشحال میشم تاآپ شدن وبلاگ وازطریق ایمیل بهتون خبربدهم منتظره حضورسبزتان هستم[لبخند]
پاسخ:
سلام دوست عزیز متاسفانه من نمیتونم شما را تویه خبر نامه ام بگذارم چون شما سیستمتان بلاگفا هستش و من بلاگ اسکای .ولی با افتخار شما را به خانواده مجازی ام(لینک)اضافه میکنم شاد باشید و سلامت
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 19:38
احسن احمدی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام جناب کاظمیان عضویت شمادرخبرنامه ربطی به این موضوع نداره وبرای عضویت درخبرنامه می توانیدسمت چپ وبلاگ بیایدپایین دقیق بالای کادربازدیدوبلاگ یک کادرهست درقسمت اول اسم وفامیلیتون روبه صورت فارسی ودرقسمت دوم آدرس ایمیلتون روواردکنید وبرروی گزینه ارسال به خبرنامه کلیک کنیدبعدایمیلتون وچک کنیداگرایمیل خوش آمدگوی دریافت کرده باشیدثبت نامتون باموفیقت انجام شده اگرم نه آدرس ایمیلتون وبرام بذاریدخودم ثبت نامت می کنم.اگرهم مخاطب همیشگی وبلاگ باشید وبلاگتون رومی گذارم توی قسمت وبلاگ دوستان وبه محض آپ شدن وبتون بهتون سرمیزنم منتظره جوابتون هستم مرسی
پاسخ:
سلام وقتی شما را لینک کردم میتونم هر روز بهتون سر بزنم...شاد باشید و سلامت
یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 21:30
ونوس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دوست عزیز .. به روزم .... با احترام دعوتین
پاسخ:
سلام خواهر گرامی چشم حتمن خدمت می رسم.
دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 08:43
رهدار
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مِلَکَم هیرد و هَلوُ عهدی نُئِـشتِم
سلام عزیزجان - وا هواری تی وه رهتم .[گل]
پاسخ:
سلام آقای رهدار عزیز چشم حتمن خدمت می رسم
دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 10:17
رضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
به شاهزاده خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد ، دستور داد و جوان را به حضورش آوردند ، شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت:

- از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است؟؟؟

درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند.
...
جوان لبخندی زد و گفت:

- اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است.
پاسخ:
سلام و سپاس
دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 20:02
ناهید
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خدا را شکر که حال مادر خوب هست
و خوشحالم که گل پسر مهربانی چون شما دارد .
پاسخ:
سلام آبجی عزیز ممنونم از لطفتون شما محبت دارید...شاد باشید و سلامت
سه‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1392 13:26
رضا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تا 5 سالگی فکر می کردم اگه اذیت کنم لولو می خورتم

6 سالگی فکر می کردم خانممجری از توی تلویزیون می تونه همنو ببینه

7 سالگی فکر می کردمیه کلاغی خبرها رو برا مامانم می بره

10 سالگی فکر می کردم دخترا رو مامانا به دنیا میارن پسرا رو باباها

14 سالگی فکر می کردم خارج یه جا نزدیکه آلمانه

16 سالگی فکر می کردم کرم دندون وجود داره

17 سالگی فکر می کردم یه روزنامه هست اسمش کثیرالانتشاره

19 سالگی فکر می کردم اگه پولامو چند بار بشمارم کم میشه ازش

20 سالگی دیگه تصمیم گرفتم فکر کردن رو بذارم کنار


؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛

روش های بیدار کردن خواب در خانه ما...

مادر (قربون صدقه):
عزیزم گلم خوشگلم مادر قربونت بره بیدار شو...
پدر (رگباری): الیی الیی الیی الیی الیی الیی الیی الیی الیی.........
برادر (فیزیکی):الان یه لگد می خوابونم تو شکمت تا دو روز نخوابی... :|
خواهر (تهدید):اگه بیدار نشی هر چی ازت می دونم به مامان میگم... :|

؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛

دارم آشپزخونه رو میشورم،
یهو برق گرفتم!!واسه بابام تعریف کردم برق بدنمو لرزوند،
یه دقیقه فکر کرده بعد میگه:برقم برقای قدیم ،میگرفت درجا طرفو خشک میکرد!!:| :|

؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛

میگن تو اسپانیا ۳۰ % ازدواجا از طریق فیسبوکه
ولی تو ایران بعده ۳ ماه که با دختره چت میکنی میفهمی پسر بوده

؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛

مامان بزرگم میگه :اول که کامران و هومن رو دیدم فکر کردم زن و شوهرن, تو نگو خواهر برادرن |:
پاسخ:
سلام رضا جان دستت درد نکنه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد