X
تبلیغات
رایتل

باد صبا

دکتر شریعتی:خدا نکندعقده های کسی به عقیده اش تبدیل شود .در برابراین آدم ها هم فقط باید خندید .

عجز در معرفی تکنولوژی


علی کاظمیان:

بخش اول

سال 79 بود که صاحب کامپیوتر شدم ؛اون روزها خیلی ذوق داشتم و بیشتر ساعات پشت سیستم می نشستم...یادش به خیر یه کارت میگرفتم چند ساعته مثل موشک همزمان 100 کار را با هم انجام می دادم و همیشه درست وقتی که مهمترین کار را داشتم وقت تمام می شد. حالا بماند غرولند خانواده که چرا خط را مشغول می کنی شاید کسی کار فوری داشته باشه(البته تلفن منزل ما در هفته هم زنگ نمی خورد).بگذریم...من یه مادر بزرگ داشتم که انسان بسیار رک و دنیا دیده ای بود و با ما زندگی می کرد؛ نمیگم حرفهایش دیوار را پایین می آورد ولی ترک را به اون مینداخت...خدا رحمت کنه اموات شما را الان به دیار باقی رفته...

یه روز منو صدا زد و گفت علی روله: rola(رولا یعنی در زبان ما یعنی فرزندم) این چه کاریه که ساعتها در اتاق پشت میز میشینی و تکان هم نمی خوری؟گفتم دا daa(یعنی مادر یا مادر بزرگ) کامپیوتر خریدم و با اون کار میکنم...گفت:کامپیوتر چیه؟مگه بانکه که کامپیوتر خریدی به چه درد تو میخوره...با یه حالت اعتماد به نفس کذایی گفتم نه کلن اطلاعات و داده ها را به اون میدی و هر وقت احتیاج داشتی اون به سرعت بهت انتقال میده...گفت:که چی بشه؛ گفتم یه مثال ساده براش بزنم که سخت نباشه...مادر بزرگ مثلا فیلم انتقال میدی بهش بعدن نگاش میکنی...گفت: خوب مگه دلت درد می کنه فیلم را بخر و پای تلویزیون ببین؛ اینقدر هم راست جلوی این قوطی ننشین...گفتم: آخه باهاش بازی هم میکنم؛ گفت: نره غول خجالت نمی کشی با این هیکل مثل بچه ها بازی میکنی...من که حسابی کم آورده بودم گفتم: کارهای درسی هم میشه باهاش کرد ...گفت: واسه همین دیپلمت را تویه دو سال گرفتی...من مستاصل و با شوخی گفتم میشه دوست هم گرفت یه عروس خوب برات پیدا می کنم...گفت: کی به تو محل میذاره با این قیافت من که حسابی کم آورده بودم و شوخ طبعی مادر بزرگم گل کرده بود واسه این که جبران کنم گفتم اصلن میدونی الان اخبار چی گفت؟گفت نه چی گفت؟گفتم: اعلام کرد که پیرزنها و پیر مردهای سالخورده بازداشت بشن و به نقطه ای دور تبعید شن تا خانواده را اذیت نکنن...اونم خیلی ریلکس نگاهی پر معنا به من انداخت و فورن گفت: اعلام نکردن کسانی را که پشت کنکور موندن و درس نمیخونن اعدام کنن...من که نتونسته بودم در رشته دلخواهم قبول بشم و شده بود نقطه ضعفم مثل یه بوکسور که ناک اوت میشه گیج شده بودم.از طرف دیگه ای هم طاقت حرفهای مادر بزرگ را نداشتم و حسابی ترور شخصیتی شده بودم؛ ترجیحن تویه حیاط رفتم تا کله ام یه کم باد بخوره

بخش دوم

چند روز پیش یکی از اعضای خانواده که سرو کاری با نت نداره در روال یه کار اداری زنگ زد و ایمیل من را گرفت تا به جای ایمیل خودش معرفی کنه...وقتی که من با ایمیلی که مربوط به ایشون بود مواجهه شدم به مادرم زنگ زدم تا بهش بگه جواب درخواستش اومده ...وقتی به مادرم اطلاع دادم گفت: ایمیل چیه ؟فورن تمام جریانات گذشته مثل برق از ذهنم گذشت انگار نه انگار که سیزده سال از اون موضوع گذشته...با ترس و لرز گفتم: ایمیل مثل همون صندوق پستیه که نامه از واسش میاد.مادرم گفت چطور رفته تویه کامپیوتر تو؟...گفتم: یه متن نوشتاریه و جسمیت نداره. گفت: پس چطور میخوای بهش بدیش؟گفتم: نوشته هاش هستش براش میخونمش...گفت: تو خجالت نمیکشی نامه مردم را بخونی...اون امانته...من که دیگه نای حرف زدن نداشتم و از طرفی میدونستم حرفهای مادرم مثله مادر بزرگم از روی کنایه نیست و از روی سادگی و بی اطلاعی اش است فورن مسئله را جمع کردم و موضوع حرف را عوض کردم و ناخداگاه یاد حرف یکی از بچه محل هامون افتادم که میگفت: دوستم یه مادر بزرگ داره که بنده سنش خیلی بالاست بعد اومده یه پیج تویه فیس بوک درست کرده به اسم شکوفه عکس شکیرا هم گذاشته رو نمایه ش و کلی دوست پسر و دختر پیدا کرده و روزها باهاشون چت میکنه ...با خودم گفتم مادر من پیره ننه اون آقا هم پیره این کجاو آن کجا

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:58 | نویسنده: علی کاظمیان | چاپ مطلب
نظرات (22)
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 10:54
فرهاد داودوندی
امتیاز: 1 0
لینک نظر
با سلام
علی اقای عزیز مخلصیم، اکثر روزها تمامی سایت های دوستان را می بینم از جمله سایت وزین شما را
موفقیتت را از خداوند بزرگ خواهانم
پاسخ:
سلام و تشکر از لطف شما عمو فرهاد عزیز
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 11:48
نگین سلیمان
امتیاز: 1 0
لینک نظر
سلام
خدا رحمت کنه مادر بزرگ رو ، واقعا زیرک و آدم شناس بوده !!
پاسخ:
سلام خدا رحمت کنه اموات شما را ...ممنونم....
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 12:44
نرگس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام آقای کاظمیان
چقدر سوالایی که مادر بزرگ مرحومتون و مادرتون میپرسیدن با مزه بود
ولی جواب دادن بهشون خیلی سخت بوده
الان داشتم فکر میکردم اگه مادربزرگ خودم از این سوالا ازم بکنه چی جواب بدم
نه میشه قانعشون کرد و نه میشه از جواب دادن طفره رفت
ولی هم صحبتی با این عزیزان خیلی لذتبخش و دلنشینه
بازم ممنون خاطره خیلی قشنگ و جالبی که تعریف کردید
روح مادر بزرگتون هم شاد .
پاسخ:
سلام نرگس جان.آره قانع کردن در چنین مواردی خیلی سخته درباره خودم میگم "دوستم را کشتم تا فهمیدم تبلت چیه البته این حرف چند سال پیش بود
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 12:58
امیرحسین و رضا جایدری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داش علی
ما هم از این حکایت‌ها با مادربزرگ‌مون داریم!
روح مادربزرگ شما شاد، مادربزرگ ما هنوز در قید حیاته و در 90 سالگی متلک‌های به روز بارمان می‌کند!
پاسخ:
سلام داداش های عزیزم...ممنونم از لطفتون...مادر بزرگ شما دیگه آنلاینه اون بنده خدا اوایل 80 رفت
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 13:04
امیر بهلولی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
آقا گرچه به طنز نوشتی اما طنزی تلخی است و زبانحال امروز جامعه ما.
خیلی از جونای ما هم از تکنولوژی های صد سال پیش دنیا اطلاعی ندارن، سالمندان پیش کش.
پاسخ:
سلام امیر جان حرف دل من را زدی به خدا نمیدونم چطور توضیح بدم
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 13:26
عبدالرضا قاسمی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علی جان . خسته نباشی ... حالا در وبلاگ عمو فرهاد , وبلاگ منو زیر سوال میبری ؟ ... ای روزگار
پاسخ:
سلام داداش سو تفاهم نشه به ایشون گفتم که فقط بک وبلاگ نداریم و بقیه هم وبلاگن بهشون سر بزن...من چاکر داداش خودمم هستم...نظر یادت رفت بزاریا
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 14:25
جوانه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام جناب کاظمیان
کلی تغییر و تحول دادید اینجا را
مبارکتون باشه
چه شکلک های با مزه ای ...

..
خدا مادرتون رو نگه داره براتون و رحمت کنه مادر بزرگتون رو ...
ایشون الان نیستند ببینند طی سال های اخیر چقدر تکنولوژی پیشرفته تر و عجیب و غریب تر شده و گرنه کلی حیرت زده می شدند
دهه های 70 کمتر کسی کامپیوتر داشت شما معلومه کلی وضعتون خوب بوده
پاسخ:
سلام دوست خوبم ...ممنونم از لطفت خوشحالم که خوشتون اومده...خدا اموات شما را هم بیامرزه...واقعن....نه بابا اگه دقت کرده باشین سال 79 هستش آخرای دهه 70 شاید باورت نشه من با کارگری و زجر تونستم یه سیستم بگیرم باز هم بگم یا باورت شد...شاد باشی و سلامت
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 14:45
نسترن غلامی پور
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داداش عزیز به روزم با 40 پرسش و پاسخ در مورد قایم امام حسین (ع) .
پاسخ:
سلام آجی چشم حتمن خدمت میرسم...
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 16:39
یاسی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خدا مادربزرگتونو رحمت کنه
چه باحال بودن
والا کی باورش میشد طی فقط بیست سی سال زندگیامون انقدر تغییر کنه
با بچه ها که صحبت میکنم باورشون نمیشه. فکر میکنن تو عصر حجر زندگی میکردیم. میگم یه زمانی داشتن ویدیو برامون آرزو بود. یواشکی ویدیو کرایه میکردیم تا صبح می شستیم فیلم می دیدیم
یادش بخیر
حالا حکایت شما و مادرتون
بعدها میشه حکایت بچه های شما و خود شما
روز خوبی داشته باشید
پاسخ:
سلام دوست عزیز ممنونم از لطفتون...واقعن تغییر کرده ...داستان ویدئو را هم در یه پست جدا گانه میزارم ...نمیدونم بگم یادش به خیر یا نه...دقیقن همینطوره...شاد باشی و سلامت
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 17:04
گلناز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علی جان

چه پست جالبی بود.کلی خندیدم.بنده خدا مامانت.راستش یاد یه جک افتادم
دختره میگه من تا میرفتم بیرون.مامانم میرفت پای کامپیوترم.منم برای اینکه بترسونمش بهش گفتم اگه کامپیوترمو روشن کنی عکست تو اینترنت پخش میشه.
از اون به بعد مامانم دیگه پاشو تو اتاقم نمیزاره

اما در مورد پست خودم.اون فقط یه پست بود.راستش نیت اولم این بود که یه کم بعضی ها رو اذیت کنم و بعدش مطمئنا خیلی ها میتونن از این پست تو یه همچین شرایطی استفاده کنن.

شما هم تو همون لیستی بودی که میخواستم عکس العملت رو ببینم.
پاسخ:
سلام دوست خوبم جک با مزه ای بود...جدن!!!...تویه وبلاگ خودتون جواب میدم
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 17:32
افسانه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام برادر خوبم

خداوند مادر بزرگتونو رحمت کنه بزرگاحرفهای خوبی می گفتند

عزیزی می گفت از بس پشت کامپیوتر نشسته ام پدر تا منو دید دوباره پشت کامپیوتر نشستم گفت پسر جان کم بشین پشت کامپیوتر سرطان می گیری گفنم چه سرطانی ؟ گفت سرطام رخم باسن
پاسخ:
سلام خواهر خوبم خدا اموات شما را هم بیامرزه...خیلی با مزه بود...
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 19:35
آتوسا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داداش علی..چند وقتی بود که به وبتون سر نزده بودممخدا رحمت کنه مادریزرگتون را..هرچند ما نسل سوخته ایم..اما..خدا میدونه که شادیه اون موقع ما خیلی بیشتر از بچه های الان بود چون ما قانع پرورش یافته بودیم..
پاسخ:
سلام ...با شما موافقم واقعن از ته دل شاد بودیم...
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 19:45
گلناز
امتیاز: 0 0
لینک نظر
توی ویترین زندگی هیچوفت

به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست.

چون اون فقط وسوسه ت میکنه

که اونی رو که داری از دست بدی
پاسخ:
سپاس
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 22:19
ناهید
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داداش علی
ب نظرم سبک نگارشت بسیار زیبا و خواندنی شده است.
واقعا دل نشین می نویسی .
ب همین سیاق ادامه بده ، داداش .
پاسخ:
سلام آجی ممنونم از لطفت سخن شما باعث دلگرمی منه...شاد باشی و سلامت
چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 10:23
هوشنگ رئوف
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علی حان / به موضوعی بسیار جالب توجه داشته ای و با نگارشی خوش ساخت / طنز ظریفی در لابلای گفتمان ها نهفته که در عین طنازی معرفی شخصیت های خانواده مدار و سنتی ست از خواندن آن لذت بردم / یک دست و روان نوشته اید بازهم بنویسید داشته های ذهنی اتان را خوب پرداخت می دهید . موفق باشی گل من
پاسخ:
سلام عمو جان ممنونم از لطف شما خوشحالم که خوشتون اومده امیدوارم همواره شاد باشی و سلامت
چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 11:19
عبدالرضا قاسمی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علی آقا
متن ساده و روان است و خواننده با پیچیدگی همراه نیست . امیدوارم با ارائه موضوعات اجتماعی ادامه دهی . موضوعی هم که انتخاب کرده ای موضوع جالبی است . ممنون
پاسخ:
سلام داداش ممنونم از لطفت...خوشحالم که مورد پسند واقع شد.
چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 12:02
دخترزاگرس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
sسلام ..احوال شئما خوئی سلامتی دات نازارت خوئَه خدا دُونه چَنی دوس دارم دِ دنئزیک بِئنِمِش ..
متن روان و زیبایی بودمنم انصافا مثل دوستان لذت بردم ...
پاشو بیا ننه منو ببین تو فامیل معروفه به تیز هوشی...خودتون می دونید که ما لر ها طایفه ای هستیم و هر طایفه ام ماشالله چقدر جمعیت داره مامان بزرگ یجوری جد و آباد همه رو معرفی می کنه ...اون دفعه که صداشون و دکلمه کرده بودم و رو سایت گذاشته بودم یادش بود و اینسری میگفت بیا سرو جدید برات بخونم باز بزار تو کامپیوترت. براش گفتم که دوستان از صدات خوششون اومده و حتی اکثرشون صدای اسپیکر و زیاد کردن و به خانواده به صدای مامان بزرگ گوش دادن.عکس شما و عمو هوشنگ و اقای قاسمی با خانواده محترمشون و دوستان دیگه رو نشون دادم بهشون .اتفاقا میگفت همسر شما اصلا شبیه لرها نیس.
پاسخ:
سلام دوست عزیز ممنونم از لطفت...شما تشریف بیار پیش مادرم هم میریم...خدا حفظش کنه انشاالله خیلی دوست داشتنی هستن...بابته عکسم ممنونم میپرسیدی شبیه کجاییه؟؟؟!!!جالب بود برام...
چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 12:24
بانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام اقای کاظمیان
روز خوش
مثل همیشه خیلی جالب بود خوبه که از خودتون می نویسید خوشم میاد دستتون دردنکنه ادم میتونه لحظه هارو تجسم کنه ما هم با پدر بزرگ و مادر بزرگ زندگی کردیم خیلی دوست داشتنی بودند خصوصا بابابزرگ یادش بخیر .خدا همه رفتگان را ببخش و بیامرزه و خدا رحمت کنه مادر بزرگتان را و سلامتی به مادر عزیز تان عنایت کنه .خدایی عجب جوابای توپی به شما دادند
در پناه حق ایام مستدام
پاسخ:
سلام دوست خوبم ممنونم از لطفت ...خدا اموات شما را هم بیامرزه بزرگترها رحمت الهی هستن..بله جوابش توپ بود البته از نوع توپ جنگی....شاد باشی و سلامت
چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 18:05
داریوش ملک پور
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داداش علی هراز چند گاهی بی خبر سری به خانه دلت میزم امیدوارم تو و آبجی عزیزم خوب باشید ... روایت قشنگی بود و از لحاظ نوشتاری خیلی بهتر از قبل نوشتی معلومه کلی کار کردی ... فضای وب تم خیلی قشنگ شده البته خوش سلیقه بودی به امید بهترین آرزو ها برای تو و خواهر عزیزم
پاسخ:
سلام عمو داریوش ممنونم از لطفت خوشحالم که کارم را پسند کرده ای نظر شما برای من خیلی مهم است...ایشون سلام خدمتتون داره ...دلمون خیلی برات تنگ شده...شاد باشی و سلامت
چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 18:27
نسترن غلامی پور
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داداش گرامی مطلب خیلی قشنگی بود خداوند روح مادربزرگتون رو بیامرزه چقدر بامزه حرف زدند از لحاظ نوشتن خیلی خوب بود و کلی با مطالب قبلی فرق می کرد ...
پاسخ:
سلام آجی عزیزم ...خدا روح اموات شما را هم بیامرزد...خوشحالم که تایید میکنید و ازتون توقع دارم در صورت هر گونه اشکال مرا راهنمایی کنید...شاد باشی و سلامت
پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 11:38
سپهوند (عجب حکایتی )
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام خدا رحمت کنه مادر بزرگنون رو منم یه مادر بزرگ دارم وقتی میاد خونمون همه چی تعطیل میشه کامپیوتر رو نمیتونم روشن کنم چون اگه روشن بشه باید گزارش ثانیه به ثانیه رو بهش بدم ناچارم با گوشی موبایلم وارد نت بشم اونم هی میگه روله ها وا کی چنه میزنی میگم مامان با دخترا میگه چی مون به منم واشو حرف بزنم ...کلی دردسر داریم ما با این مادر بزرگا....
پاسخ:
سلام خدا مادر بزرگتون را حفظ کنه انشاالله...مادر بزرگ ما اینقدر پیشرفته نبود که بخواد باکسی حرف بزنه...شاد باشی و سلامت
پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1392 15:56
آفرین پنهانی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
درود بر شما جناب کاظمیان عزیز...
راستش از این که می بینم جدی شروع به نوشتن کردی اونم با استفاده از ژانر طنز خیلی خوشحالم. نوشته هایت را خواندم خیلی خوب تونستی از یک خاطره روایت زیبایی ارائه دهی. به ویژه بگو مگوی شما با مادربزرگ چه واقعیت چه با استفاده از تخیل خودت اما در ذهن خواننده به زیبایی متصور شده و فضای ذهنی خوبی ایجاد شده است. این قوت کارتان است که خواننده را ضمن خنداندن در فضای روایت قرار دهی. مهم ترین خصیصه و ویژگی که طنز می تواند داشته باشد دو لایه بودن آن است. لایه ی سطحی و رویین آن خنداندن و به خنده واداشتن و در بطن و لایه ی درونی آن آگاهی بخشی و به تامل واداشتن است. شما در بخش اول بسیار عالی عمل کردید و در بخش درونی نیز موفق شده اید. این متن به ظاهر ساده نشان دهنده تفاوت نسل ها، حضور تکنولوژی در زندگی های سنتی، ورود ابزار مدرن در جامعه ی سنتی و آفات و تاثیرات آن در جامعه ای که هنوز به تفکر مدرن نرسیده کاملن نمایان است. در متن حسرت نیز به موارد خوبی اشاره نموده اید.
به شما تبریک می گم و مطمئنم اگر به همین رویه ادامه دهید نویسنده ی طنز و آثار خوب طنزی را خلق خواهید کرد. به شرط آن که گونه های مختلف طنز را به خوبی بشناسید. در جامعه ای که خندیدن به اکراه نمود دارد و شاد بودن فراموش شده یک نیاز ضروری به نام طنز در ادبیات ما احساس می شود. پس شما ادامه بده و از هیچ چیز هراس نداشته باش....
سپاس که خنده را برلبان برآماسیده ی دل مخاطبانت نشاندی...
همیشه شاد و همیشه خوش باشی...
پاسخ:
سلام...خوشحالم که خوشتون اومده و پسند کرده اید...از راهنمایی های شما هم ممنونم ...امیدوارم همیشه شاد باشی و سلامت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد