باد صبا

دکتر شریعتی:خدا نکندعقده های کسی به عقیده اش تبدیل شود .در برابراین آدم ها هم فقط باید خندید .

باد صبا

دکتر شریعتی:خدا نکندعقده های کسی به عقیده اش تبدیل شود .در برابراین آدم ها هم فقط باید خندید .

آجیل شب عید

سلام هموطن 

 
مطالعه این متن، وقت زیادی از شما نمی گیرد. لطفا تا انتها بخوانید:
 
همه ماها خوب میدونیم که اصلاً اوضاع خوبی توی کشور جریان نداره . قصد نداریم کسی رو متهم کنم. قصد شعار دادن نداریم. مشکل از این حرفا رد شده. این نوشته نه سیاسیه و نه قصد تحلیل اوضاع داره و نه دنبال متهم میگرده. این نوشته عین یه درده که این روزا داره یواش یواش عین خوره همه چیزو میخوره و جلو میره.
 
متاسفانه یک مشت دلال مثل زالو و کفتار به جون مردم افتادن و هر روز یک چیزی بهونه میکنن تا خون بیشتری از بدن بی رمق مردم بکشن . از ارز و طلا و ماشین و مسکن گرفته تا ارزاق عمومی و ... حالا چشممون به جمال آجیل هم روشن شد!!! من واقعاً نمیفهمم چه اتفاقی افتاده که آجیل توی یک هفته باید 2-3 برابر بشه!!! اگه تولید کننده سودی میبرد آدم برای خودش توجیه میکرد که لااقل آدمای زحمت کش سود بردند ولی متاسفانه زالوها و کفتارها به صف شدن تا شیره جون کشاورزو با مزه خون مردم یکجا بالا بکشن.
 
الان خیلی از هم وطنامون حتی دیگه توان سیر کردن شکم خودشون و خانواده شونو ندارن. توان خرید یه دست لباس رو ندارن. توان تامین هزینه تحصیل بچه اشونو ندارن ...
 
حالا چرا بحث آجیلو وسط کشیدم، شاید هنوز برای خیلی از ماها 300-400 تومن هزینه آجیل عید اونقدر نباشه که توان مالیمونو تحت فشار بزاره اما این پول میتونه شب عید یه خانواده رو برقرار کنه. میتونه هزینه خوراک 1 ماه یک خانواده رو تامین کنه. قصدم این نیست که بگم بیاییم پول آجیلو به اونایی که نیازمندن و آبرودار کمک کنیم. قصدم اینه که بگم بیاییم" با هم و برای هم بودنو" تمرین کنیم. نخریدن و نخوردن آجیل کسی رو نمیکشه . اما خریدنش یک مشت مفت خور دلالو ( صنف و بازار به دل نگیرن منظورم دلالهاست ) خرکیف میکنه و صد البته جری تر که دفعه بعد یک چیز دیگه و یک شکل دیگه براشون عامل مکیدن خون مردم بشه. قصدم اینه که بیاییم به جای شعار دادن و عمل نکردن ، اینبار بدون شعار عمل کنیم. بیاییم پوزه دلال جماعتو بمالیم زمین تا حواسش جمع بشه که نه بابا، دیگه از اون خبرا نیست.
 
اگر 15 میلیون خانواده بطور متوسط 100 هزار تومن توی جیب دلالای آجیل بکنن، همین یک قلم میشه 1500 میلیارد تومن!!! پولی که بلافاصله میره توی یک مسیر دیگه و هر بار فربه تر و فربه تر میشه و دمار مردمو درمیاره .
 
حرف ساده است. بیاییم امسال آجیل نخریم و یک نوشته قشنگ روی سفره هفت سینمون، میزمون بزاریم که برای چی اینکارو کردیم. اگر کسی دوست داشت (دوست داشت بدون هیچ اجباری) میتونه معادلشو به افراد نیازمند اطرافش یا مثلاً به زلزله زده هایی که یک زمستون وحشتناکو گذروندن کمک کنه تا اونها هم یه کمی عید داشته باشن یه کمی مرهم آلامشون باشیم یه کمی "بگیم" هموطن ما کنارت هستیم. نه اینکه با یه نوشته توی فیس بوک ... با گفتن 4 تا جمله توی جمع ابراز هم دردی بکنیم . میتونیم با پولش مواد خوراکی، لباس، یا هر چیز ضروری دیگه تهیه کنیم و ببریم دم خونه یه آدم زحمتکش که روزگار نامرد دستشو خالی کرده، زنگو بزنیم و بزاریم پشت در و بریم. اگر هم دوست نداشتیم پولشو بزاریم جیب خودمون. حداقل نزاشتیم یه مشت مفت خور بخورن و ببرن و به ریشمون بخندن.
 
بعضی ها فکر میکنن: مگه میشه! عیده! آبرومون...! ... ما که فکر میکنم میشه و قشنگتر هم هست. آبروی آدم به اینه که انسان باشه. آبرویی که بند 4 تا تخمه و آجیل باشه همون بره بهتره.
 
ما (یه تعدادی از دوستان) تصمیم گرفتیم  که نه خودمون آجیل میخریم و نه جایی میخوریم. هر جا هم که بریم برای دید و بازدید یه کارت به سینه‌مون میزنیم و روش مینویسیم چرا اینکارو کردیم. سر سفره هفت سینمون هم یک نوشته خواهیم گداشت و موقع پذیرایی مهمون روی میز میزاریم که هزینه آجیل امسالو به نیازمندان دادیم. تا این مسئله جا بیفته
 
توی این روزای بی کسی، یه کمی کس و کار هم دیگه باشیم.
 
امیدوارم با انتشار این موضوع و عمل به اون
- نخریدن آجیل
- نخوردن آجیل
- اگر دوست داشتید هزینه کردن پولش برای افراد نیازمند دور وبر خودتون
هر کدوم سهم خودمونو ادا کنیم. از آجیل شروع کنیم، اگر خوب بود سراغ چیزای دیگه هم میریم
 
 
لطفا نگیم "مردم" وقتی می فهمن یه چیزی می خواد کمیاب بشه میرن بیشتر می خرن... ما خودمون "مردم" رو تشکیل می دیم. ما حاضر نیستیم خودمون سختی بکشیم چون فکر می کنیم بعضی ها می رن می خرن و می گیم چه فایده پس این ها بی نتیجست.. مشکل اینجاست که زمانی که وجدانمون بهمون می گه ما باید از یه جا شروع کنیم، با این تفکرات سر وجدانمونو کلاه می ذاریم..
پس همین مردم خود ما هستیم. از خودمون شروع کنیم. توی این جمعیت اگه خود ما ، کسایی که این متنو می خونن یه عدشونم این کارو انجام بدن دفه ی بعدی چند نفر دیگه باهامون هم راه می شن. اول هر کاری سخته اما زمانی که وحدت رو یاد بگیریم همه چیز درست می شه.
این چرخه معیوب رو خودمون درستش کنیم. این یک کار که ازمون بر میاد. 
برگرفته:: از وبلاگ عجب حکایتی(سرکار خانم سپهوند) 

                               

عاشقانه ای از استاد رئوف

گاهی 

هنوز

برای نشستن

سهمی دارم

بر نیم کتی

که در سمت آفتاب گیر این پارک

مانده است

و کمی دویدن

در پاهایم به ذخیره

تا همین که غروب

پلک نشان داد

پروانه ها را جمع کنم

و به آغوش امن کلمات بروم

هنوز می توانم

با یک مداد و یک برگ کاغذ

زمستان را

به نا کجا آباد هرکجای ممکن

تبعید کنم

و شکل دهان تورا

از روی صدای پرندگان

طوری نقاشی کنم

که گوش تمام درخت ها

به سمت زبان شیرین تو باشد

هنوز می توانم

نه همیشه

گاهی که هوای تو

به سرم می زند .  

شاعر :هوشنگ رنوف

هدف

در مسابقه بین شیر و گوزن، بسیاری از گوزنها برنده میشوند

 

چون شیر برای غذا میدود و آهو برای زندگی

 

پس

 

” هدف مهمتر از نیاز است “

هشدار امنیتی به بلاگ ها و سایت ها

معمولا در برهه هایی خاص همچون ماه های منتهی به انتخابات میزان حملات هکر ها و خرابکاران اینترنتی چندبرابر می شود. باید در نظر داشت این حملات اغلب به صورت فله ای صورت می گیرد و بنابراین ارتباط چندانی با محتوای سایت ها و وبلاگ ها ندارد. تجربه نشان داده است که برخی جریانات از ایجاد اختلال در هر سایت و وبلاگ با هر خط و مشی و جهت فرهنگی یا سیاسی، سود می برند.

 

به عنوان نمونه نشریه اینترنتی لور، با وجود خط و مشی عمدتا غیر سیاسی خود در سال 1388، در ایام انتخابات ریاست جمهوری به کررات از دسترس خارج شد و تا چند هفته بعد از انتخابات نیز با اخلال مواجه بود.

در هفته گذشته وبلاگ امیر رضا قاسمی یکی از وبلاگ های فعال ماه های اخیر هک شد و سایت "بیان لر" نیز خبر از حملات خرابکارانه داده است.

برخی حملات هدفدار هستند اما لربلاگ ها معمولا گرفتار تهاجم هایی می شوند که به صورت فله ای و به دنبال گل الود کردن آب انجام شده اند، به عرابت صریح تر، مثلا سیستم بلاگفا نواقصی دارد، اگر شما اشتباهات خاصی را انجام دهید (مثلا بدون کلیک بر روی کلمه خروج و فقط با بستن پنجره اینترنت اکسپلور از مدیریت وبلاگتان خارج شوید) به هکرهایی که برنامه ریخته اند وبلاگ های بلاگفا را آزار بدهند اجازه داده اید شما را هم به لیستشان بیافزایند.

با مختل شدن بخشی از وبلاگ ها و سایت ها، بر فعالیت دیگران نیز اثر گذاشته می شود با این تصور که وقتی بناست حاصل دسترنج مان اینگونه به یغما رود چرا باید برای فعالیت ها وقت گذاشت؟

توصیه می شود نکات امنیتی مربوط به اداره سایت ها و وبلاگ های خود را کاملا رعایت نمایید و با وجود این حتما اقدام به ذخیره رونوشت و پشتیبان از اطلاعات خود نمایید.

منیع:لور

قانون

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند 

 رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند  

درختان میوه خود را نمی خورند  

خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند 

 ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند 

 گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد 

 نتیجه : زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است

داستان روز عشق ایرانیان (سپندارمذگان)

سپندارمذگان در ایران باستان، میان آریاییان روزی موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است. این روز در تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف میشود با 29 بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی. زرتشیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.

«سپندارمذگان» جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آن‌ها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌کردند. جشن «سپندارمذگان» یا «اسفندگان»، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده است.

در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان‌ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى‌کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن‌اند که پیکره بى‌موتور و موتور بى‌بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى‌رسند؛ بلکه ذره‌اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان‌ها - همه زنان و مردان - داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى‌داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.
ملت ایران از جمله ملت‌هایی است که زندگی‌اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌گذرانده‌اند. این جشن‌ها نشان دهنده‌ی فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه‌ی حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.  

برگرفته از وبلاگ:: چقدر سخته جدا بودن 

این روز بزرگ را پیشاپیش به همه دوستان عزیزم تبریک میگم...

طنز

طنازی ابراهیم رها درخصوص پراید در روزنامه اعتماد

روزگار، ما را به جایی رسانده که به پراید نامه بنویسیم. (فکر کن!) پراید عزیزم، شنیده‌ام مرز هجده میلیون تومان را رد کرده‌ای.‌ای قشنگ‌تر از پریا از این به بعد، انصافا، تنها تو کوچه نریا. چون با این وضعیت زورگیری، اختلاس و... کلا بچه‌های محل دزدن و خدای نکرده زبانم لال یکجا تو رو می‌دزدند.

پراید خوبم، انژکتورت را قربان، ‌ای لاستیکت تو حلقم، ‌ای فدای برجستگی صندوق عقب تو، ‌ای دور رینگت بگردم، فکر می‌کردی یک زمان به مدد تلاش شبانه روزی مسوولان هجده میلیون تومان بشوی؟!

ای پراید، ‌ای نازنین، ‌ای ماکسیما مخفی، ‌ای طرح ژنریک بنز، ‌ای پرادو مینیمال تو الان در شرایطی هستی که می‌توان لنت‌هایت را طوطیای چشم کرد. تو الان در موقعیتی هستی که دود اگزوزت صد مرتبه از هوای فرحزاد مصفی‌تر است! تو چنان مقام و منزلتی داری که مردم عاشق جیب چاک تو هستند. یعنی قیمتت جیب جر می‌دهد، باقلوا! من در حسرت آن لحظه خواهم سوخت که سایپا سر در کارخانه‌اش بیلبورد بزند «این ور پراید اوفینا/ اون ور پراید اوفینا».

ای تراول چک متحرک، ‌ای هر دور لاستیک تو شیش ماه کار کردن من، ‌ای که دیروز در حد غضنفر بودی و امروز اما یک پا «ارزو» شدی. همینطور که در خیابان‌ها حرکت می‌کنی و از مردم دل می‌بری به جان مسوولان با بالا گرفتن برف پاک‌کن‌هایت دعا کن. آنها و فقط آنها چنان در حوزه اقتصاد کیمیاگری بلد بودند، که توانستند نه مس، که لگنی مانند تو را طلا کنند؛ طلای هجده عیار! باز من نمی‌دانم چرا این مردم ناسپاس از مسوولان انتقاد می‌کنند. قیمت پراید امروز، قیمت زانتیای یک سال پیش است. آیا این امر به راحتی به دست می‌آید؟ این دوستان ناممکن‌ها را برای ما ممکن کرده‌اند. ‌ای الهی آخ و همینطور بچه‌ها متشکریم از بیخ. 

به سلامتیه شیر که همیشه سلطانه

طبق گفته عکاس این عکس ها این شیرماده پس از شکار آهو و شروع به خوردن آن متوجه می شود که شکارش باردار بوده است. بلافاصله از خوردن شکار دست بر میدارد و سعی می کند بچه را به شکم مادر برگرداند. پس از نا امید شدن از تلاش و اطمینان از مرگ بچه آهو، آن را آرام با دهانش بر میدارد و در کنار جسد مادرش می خواباند

  

 

 

 

 

 

طبق گفته عکاس او مدتی کنار آهو و بچه اش می نشیند و نظاره گر آنها می شود و سپس کمی آنطرف تر دراز کشیده و استراحت می کند عکاس در ادامه می گوید که حدود سه ساعت از خوابیدن شیر گذشت و ساکت بودن و بی حرکتی آن او را به شک انداخته بود تا اینکه دل را به دریا زد و به سمت شیر رفت. با رسیدن به شیر متوجه میشود که او مدتهاست در اثر فشار روحی سکته کرده و مرده است!!!

ترس

قلبم غم از رخ نمیکشد!



کجای شعر هایم خفته ای!



می کشم تاول تازیانه های کم لطفی ات را



به زیر نقاب خنده!



می ترسم !



می ترسم ،تاب کنایه نیاورم و



برخیزد سیلاب  !



نوح خوابش بَرد و



تو ر ا آب! 

 

 

شعر:زوشا بیرانوند


اعتماد

اعتماد مانند یک کاغذ است وقتی که مچاله شد دیگر نمیتواند به حالت اولش برگردد 

 

سومین جشنواره ملی موسیقی خنیاگران

سومین جشنواره ملی موسیقی خنیاگران انقلاب اسلامی با معرفی نفرات برتر به کارخود پایان داد.

به گزارش میرملاس نیوز، سومین جشنواره ملی موسیقی خنیاگران انقلاب اسلامی امروز (جمعه ۲۰ بهمن ماه) با برگزاری مراسم اختتامیه و معرفی نفرات برتر پس از ۲ روز به کار خود پایان داد.

در بخش نوازندگی، رضا فردی از گروه «هرای» خراسان، احسان عبدی پور نوازنده سرنا از گروه «آساره» خرم‌آباد، داوود رضایی، نوازنده کمانچه از گروه «سیمره» کوهدشت، شهرام فرهادی‌نیا، نوازنده دوتار از گروه «ندای جام » تربت‌جام و حامد فیضیان، نوازنده کمانچه گروه «آساره» خرم‌آباد برگزیده شدند.

در بخش آهنگسازی، گروه شاهنامه‌خوانی استان تهران، مهران غضنفری و مژگان خوش‌اندام از گروه‌های «سیمره» کوهدشت و «هرای» خراسان برگزیده شدند.

در بخش کرال، گروه‌های کُر حوزه هنری خراسان رضوی و «مهر وطن» کرمان به ترتیب دوم و سوم شدند و گروهی شایسته دریافت مقام نخست نشد.

در بخش گروه‌های جشنواره، گروه «سیمره» لرستان و «هرای» خراسان به طور مشترک اول، گروه «میسان» از خوزستان دوم و گروه «آساره» از خرم آباد سوم شدند.

 به برترین‌های این جشنواره تندیس و دیپلم افتخار به همراه هدیه نقدی اهدا شد. 

منبع :میر ملاس 

در پستهای بعدی عکسهای را که در این جشنواره گرفته ام را برای شما عزیزان به نمایش میگذارم

معجزه قلب

قلب  
 قلب شما نوعی تلمبه معجزه آساست که خون را در بدن شما به جریان درمیاورد

و اما چه تلمبه حیرت‌زایی!

قلب در هر تپش تقریبا نصف لیوان خون را در بدن پخش می‌کند  و  در هر دقیقه برابرست با  8 لیتر و یا هشت بطری یک لیتری  و در هر ساعت حدود 500 لیتری یا 500 بطری یک لیتری   و روزانه حدود 10.000 لیتر خون بوسیله این تلمبه   درون رگهای شما هدایت می‌شود.

اگر هر وان حمام حدود 200 لیتر باشد    و در طول عمر 60 ساله به طور متوسط   قلب یک انسان 250.000.000 لیتر خون را  تلمبه میکند

 اگر هر استخر المپیک حدود 1.500.000 لیتر باشد ،  پس در طول عمر 60 ساله ، قلب حدود 170 استخر المپیک را  با خون پر خواهد کرد؛ که برابر است با 8500 تانکر تریلر . اگر تانکرها در یک ردیف در جاده قرار بگیرند ؛ طول آنها به 13 کیلومتر میرسد . 

 قلب روزانه صدهزار بار برای شما می‌‌تپد  نه برای   دعوا و درگیری و استرس و غم و غصه و حسادت و رقابت و دلهره و نگرانی وهمه بدی های دیگر 

 شاد وآرام وشکر گذار  باشیم ....   چون    ....    هنوز برای دل  ... خودش  میتپد

رضا کیانیان

خاطره ای از رضا کیانیان: 

برای فیلم باغ فردوس پنج بعد از ظهر با سیامک شایقی در [آسایش‌گاه] امین‌آباد فیلمبرداری داشتیم. در بخشی که خانمها را نگه‌داری می‌کردند، کار می‌کردیم.
در روز دو نوبت به این بخت‌برگشته‌ ها داروهایی تزریق می‌کردند که آرام شوند.
یک دختر و یک زن میان‌سال بیش‌تر از دیگران توجه مرا جلب کرده بودند. دخترک حدود ۲۰ سال داشت. با خودش حرف می‌زد. راه میرفت و ناگهان گوشه‌ای از ترس کز می‌کرد و کمک می‌خواست… بعد می‌خندید و قهقهه می‌زد.
از مسوول بخش پرسیدم: ماجرای این دختر چیست؟
گفت: پدرش، برادرش و دایی‌اش به او تجاوز کرده‌اند.
کافی بود. دیگر نمی‌خواستم بقیه‌ی ماجرا را بشنوم.
 
اما زن. حدود ۵۰ سال داشت. زنی باشخصیت و خانواده‌دار بود. موهای جوگندمی داشت و موقر راه می‌رفت. یک‌بار قبل از این‌که داروی صبح را به او تزریق کنند و هنوز سرپا بود، با من سلام‌وعلیک کرد. از نوع حرف‌زدن‌اش معلوم بود خانم تحصیل‌کرده‌ای است. از من خواهش کرد اگر ممکن است برای‌اش روپوش، جوراب و روسری مناسب بیاورم. قبول کردم و بلافاصله رفت تا کسی متوجه نشود.
شب، ماجرا را برای هایده تعریف کردم و او برای‌اش روپوش و روسری و جوراب مناسب داد.
فردا، قبل از تزریق خودم را به او رساندم و بسته را به او دادم. خیلی تشکر کرد. گفتم شما برای چه اینجا هستید؟
با ترس و لرز گفت: شوهرم را کشتند!
ادامه داد که کسی را جز شوهرش نداشته. گفت از اقوام یکی از نمایشنامه‌نویسان است.
گفتم: من او را می‌شناسم.
گوش نکرد. با عجله تعریف کرد که اقوامش از کانادا آمده‌اند و او را اینجا انداخته‌اند و می‌خواهند ارث و میراث شوهرش را بالا بکشند. به این‌جا تلفن زده‌اند که دیوانه‌ام. آن‌ها هم مرا با آمبولانس به این‌جا منتقل کرده‌اند.
… مرا صدا زدند. رفتم. تقریباً همان دقایق او را هم برای تزریق بردند… حرفهایش چیزی میان جنون و واقعیت بود. نمی‌دانستم باید باور کنم یا نه.فکر کردم اگر به من هم آن داروها را تزریق می‌کردند، قاطی می‌کردم؟!
از همانجا در یک وقت استراحت به آن نویسنده تلفن زدم. خاموش بود. شب هم زنگ زدم، خاموش بود. از دوستان مشترکمان پرسیدم، گفتند: ایران نیست. برای اجرای یک نمایش به خارج رفته!
 
فردا قبل از تزریق سراغ آن خانم رفتم. از من خواسته بود به او خبر بدهم. به او گفتم قوم و خویشتان ایران نیست. کلی مضطرب شد. شماره‌ی دیگری از اقوام دورترشان داد. گفت به آن‌ها خبر بدهید، بیایند مرا از این‌جا ببرند. من این‌جا دیوانه می‌شوم و باز هم گفت که شوهرش را کشته‌اند! ادامه داد: کسانی که شوهر او را کشته‌اند، می‌خواهند خانه‌ی او را بفروشند و پولها را بالا بکشند و بلیط‌شان را هم تهیه کرده‌اند تا دو هفته‌ی دیگر به کانادا برمی‌گردند من باید تا آخر عمر اینجا بمانم
 
میان پلان‌هایی که فیلم‌برداری می‌کردیم از پرستاران راجع به او می‌پرسیدممی‌گفتند حالش خوب نیست، پرت‌وپلا می‌گوید. شوهرش فوت کرده، کشته نشده… آمد از جلوی من رد شد، حتی مرا نشناخت. به جایی، شاید در اعماق ذهنش، خیره شده بود.
هر شب، ماجرای همان روز را برای هایده تعریف می‌کردم. هایده گفت به این قوم و خویشش هم تلفن بزنم. زدم. وقتی خودم را معرفی کردم، آنها هم خوشحال شده بودند و هم متعجب که چرا به آن‌ها زنگ زده‌ام. فکر کردند شاید یک برنامه‌ی تلویزیونی است. وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردم، سکوت کردندسکوت… مِن‌مِن… دوست نداشتند راجع به این ماجرا حرف بزنند. بالاخره یکی از خانمهای پشت تلفن به من گفت: او راست می‌گوید… و گفت که پای آنها را به این ماجرا نکشانم، دوست نداشتند بیشتر حرف بزنند و خداحافظی کردند.
قضیه جالب شد… من و هایده نمیدانستیم چه کنیم. فردا او را دیدم. جلو نرفتمنمی‌دانستم چه باید بکنم. آن روزها با یکی از افراد حراست امین‌آباد، سلام و علیکی پیدا کرده بودم. رفتم سراغش و همه‌ی ماجرا را برای او تعریف کردم… و تاکید کردم اگر ماجرا حقیقت داشته باشد، من و تو مسوولیم. او قول داد ماجرا را پیگیری کند.
فردای آن روز، فیلمبرداری ما در امین‌آباد تمام می‌شد. به او گفتم که از پس‌فردا ما دیگر به امین‌آباد برنخواهیم گشت. او شماره‌اش را به من داد تا خبر بگیرم
چند روز بعد به من زنگ زد. من کلی دلشوره داشتم. گفت: تحقیق کردم. آن خانم راست می‌گفته.
خیلی خوشحال شدم.
گفت: آن قوم و خویشهای ناقوم و خویش را ممنوع‌الخروج می‌کنم. چند روز بعد تلفن زد و گفت آن خانم را به خانه بازگردانده.
 
هنوز هم فکر می‌کنم، شاید کسان دیگری در امین‌آباد باشند که هیچ‌وقت فرصت نکرده‌اند قبل از تزریق، حرف‌شان را بزنند